حكيم ابوالقاسم فردوسى

133

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

مرا ديد و برجست و يافه نگفت * دو گوشم بكند و همان جا بخفت اولاد و نامدارانش به عزم شكار از شهر بيرون آمده بودند . وى وقتى از دشتبان آن سخنها شنيد راه جايى را كه تهمتن آن جا بود در پيش گرفت . چون اين دو رويارو شدند اولاد نام رستم را پرسيد و گفت : شاه و پناه تو كيست ؟ چرا به اين جا آمدى ؟ چرا اسبت را در كشتزار من افگندى ؟ و چرا دو گوش دشتبانم را كندى ؟ خود را بپاى و آماده باش كه اكنون دمار از روزگارت برمىآورم . رستم جواب داد : به گوش تو گر نام من بگذرد * دم جان و خون دلت بفرسد نيامد به گوشت به هر انجمن * كمند و كمان گو پيل تن ؟ آن گاه چون شير ميان رمه افتاد . به هر ضربت سر دو مرد سپاهى را مىافگند . سر بسيارى از سرداران را به خاك انداخت . سپاه اولاد از نهيب تهمتن شكسته و به هر سو گريزان شدند . در اين ميان رخش به اولاد نزديك شد . سپهدار او را با كمند از زين بر زمين انداخت . خود از باره فرود آمد . دو دستش را با طناب بست ، او را به پيش انداخت و خود بر رخش سوار شد . آن گاه به او گفت : اگر جاى ديو سپيد و پولادغندى و بيد را به من بگويى ، و بگويى كاووس شاه را كجا در بند كرده‌اند ، به پاداش ترا پادشاه مازندران مىكنم اما اگر به آنچه گفتم مرا رهنمون نشوى بىدرنگ ترا مىكشم . اولاد گفت : تن من مپرداز خيره ز جان * بيابى ز من هر چه جويى نشان به جايى كه بسته است كاووس شاه * نمايم ترا يك به يك شهر و راه ترا خانهء بيد و ديو سپيد * نمايم چو دادى دلم را نويد از اين جا تا مكانى كه كاووس شاه در بند است صد فرسنگ ، و از آن جا نيز تا محلى كه خانهء ديو سپيد است صد فرسنگ راه است . ميان جاى كاووس و ديو سپيد دو كوه بلند تند نشيب است كه مرغان تيز پرواز هم از فراز آن آسان نمىتوانند بگذرند . دوازده هزار ديو در آن